امروز : پنج شنبه 7 ارديبهشت 1396 / 19:21
نظر و پیشنهاد

امام صادق علیه السلام:هر گاه بنده فراوان استغفار کند، نامه عملش در حالی بالا رود که می درخشد.

در شب مبعث پیامبر گرامی اسلام؛

بوستان طبیعت افتتاح شد

در شب مبعث پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بوستان چهار هکتاری طبیعت در کرمان افتتاح شد.

فرماندار کرمان:

صلاحیت 318 نفر از داوطلبان انتخابات شورای شهر کرمان تایید شد

فرماندار کرمان گفت: پس از طی مراحل قانونی، از مجموع 389 داوطلب انتخابات پنجمین دوره‌ی شورای اسلامی شهر کرمان صلاحیت 318 نفر به تایید هیات اجرایی و نظارت شهرستان رسید.

دبیر هیأت عالی نظارت بر انتخابات شهر و روستای استان کرمان خبر داد:

آمادگی هیأت نظارت استان برای دریافت اعتراض داوطلبان رد صلاحیت شده

دبیر هیأت عالی نظارت بر انتخابات شهر و روستای استان کرمان گفت: این هیأت از ساعت هشت فردا صبح آماده دریافت شکایت‌های داوطلبان رد صلاحیت ‌شده خواهد بود.

در نشست عمومی شورا؛

بودجه‌ی سال آینده‌ی شهرداری کرمان 650 میلیارد تومان مصوب شد

در نشست عمومی شورای اسلامی شهر کرمان بودجه‌ی سال آینده‌ی شهرداری کرمان 650 میلیارد تومان مصوب شد.

جانشین مدیر پروژه‌های خاتم در شهر کرمان مطرح کرد:

استفاده از تکنولوژی روز دنیا در تقاطع‌های غیرهم‌سطح شهر کرمان

جانشین مدیر پروژه‌های خاتم در شهر کرمان گفت: از 389 نفر نیرویی که به‌وسیله‌ی قرارگاه خاتم در کرمان به کار گرفته شده‌اند، فقط پنج نفر غیربومی هستند.



زمان انتشار :
پنج شنبه 2 دي 1395 | 12:57
 شماره خبر :
95108

سرطان برای من نعمت بود

سرطان برای من نعمت بود
من اصلا نگران نبودم. می‌گفتم من استثنا هستم. من باید شاکر باشم و ناامید نشوم. من باید برای برگرداندن سلامتی‌ام درمان را ادامه بدهم

وارد مطب که شدم، بیماران بسیاری را دیدم؛ برخی خسته و ملول و برخی پرانرژی‌تر و شادتر. نمی‌دانستم دنبال چه کسی می‌گردم، فقط می‌دانستم باید امید را در نگاهی پیدا کنم و اگر چنین می‌شد همکلامم را یافته بودم.

نگاهم گره می‌خورد در تک‌تک نگاه‌ها، و بالاخره در نگاه مهربان مادری پیدا کردم آن‌چه را که می‌خواستم.

ساده احوال‌پرسی کردیم اما همین کلمه‌های تکراری چه گرم رد و بدل شد. گفتم دنبال چه می‌گردم. شماره‌ تلفنش را داد. گفت: الان تا منتظرم نوبتم شود، بعداز ظهر زنگ بزن تا قراری برای گفت‌وگو بگذاریم. پذیرفتم و عصر وقتی زنگ زدم تا زمانی که پاسخ‌اش را با سلام شنیدم این شعر برایم تکرار می‌شد: خبر آمد خبری در راه است، سرخوش آن دل که از آن آگاه است...

حاصل این گفت‌وگو حس امیدی بود که در تک‌تک لحظه‌های زندگی این مادر جاری بود و به اطرافیان هم منتقل می‌شد. کاش کلمات بتوانند این حس ایمان و توکل و امید را منتقل کنند.

 

خودتان را معرفی ‌کنید؟

رضیه عرب‌پورهستم. سه فرزند دارم. دو دختر و یک پسر و همسری که مهربان‌ترین همسر دنیاست و 45 شب یلدا را دیده‌ام.

                    

بیماری‌تان خیلی جدی است؟

از نظر خودم بیماری بیماریست. جدی هم نیست. پزشکان به بیماری من می‌گویند سرطان و می‌گویند که باید درمان را جدی بگیرم.

 

اسم سرطان کمی باعث نگرانی می‌شود، چرا؟

سرطان هم مثل همه‌ی بیماری‌ها باید درمان شود ولی درمانش شاید کمی طولانی‌تر باشد، به همین سبب ممکن است برای کسانی‌که درباره این بیماری اطلاعات دقیقی ندارند، کمی باعث نگرانی شود.

 

چند سال است که درگیر این بیماری هستید؟

 5  سال است که درگیر سرطانم. البته درگیری من دو مرحله دارد یعنی طی دو مرحله درگیر سرطان شدم.  مرحله‌ی اول سال 91 بود که پزشکان تشخیص دادند غدد لنفاوی درگیر این بیماری شده‌اند؛ بعد از سه سال هم تومور مغزی.

 

اولین بار چطور شد که متوجه این بیماری شدید؟

وقتی به پزشک مراجعه کردم گفتند باید عمل کنم، اما نگفتند که سرطان است. بعد از جراحی مرا به دکتر کلانتری معرفی کردند، نمی‌دانستم تخصص دکتر کلانتری چیست یا به چه علت باید برای مشاوره به ایشان مراجعه کنم. وارد مطب که شدم بیماران زیادی را دیدم، با چهره‌هایی که براساس شنیده‌هایم تشخیص دادم  ناشی از شیمی‌درمانی است. با دیدن بیماران حدس زدم برای چه به این دکتر معرفی شده‌ام.

 

یعنی قبل از صحبت با پزشک حدس زدید که درگیر سرطان شده‌اید؟

بله. حدس زدم.

 

چه حسی داشتید؟

در همان لحظه خیلی برایم سخت گذشت، اما بعد از مدت کمی آرام‌تر شدم.

 

وقتی خانواده متوجه شدند،رفتارشان چطور بود؟

نگران شدند. من این نگرانی را در نگاه‌شان می‌دیدم. اما مرا که  میدیدند می‌خندیدند اما خنده‌هایشان  خنده‌ی واقعی نبود. این را احساس می‌کردم. می‌فهمیدم  که به خاطر دل‌خوشی من لبخند می‌زنند. اما من به خانواده‌ام دل‌داری می‌دادم که این خواست خداست و باید راضی باشیم به رضای او.

 

یعنی شما تازه به خانواده هم امید می‌دادید؟

بله. من به آن‌ها می‌گفتم که نباید ناامید باشیم. باید شاکر هم باشیم.

 

یعنی شما بابت بیماری شاکر خدا هم بودید؟

بله. سرطان برای من نعمت بود. من با ابتلا به این بیماری خودم را شناختم. فهمیدم برای اطرافیانم چه جایگاهی دارم.

 

ماجرای مرحله‌ی دوم بیماری چه بود؟

در مرحله‌ی اول با توکل و امید به خدا و پیگیری درمانم، بیماری کنترل شد اما پس از سه سال پزشکان متوجه شدند بیماری، متاستاز داده و دو تومور در مغزم وجود دارد و دوباره مراحل درمانم را ادامه دادم و خداراشکر، الان بیماری‌ام کنترل شده و حالم خوب است.

 

در مرحله‌ی اول بیماری چه حسی داشتید؟

من اصلا نگران نبودم. می‌گفتم من استثنا هستم. من باید شاکر باشم و ناامید نشوم. من باید برای برگرداندن سلامتی‌ام درمان را  ادامه بدهم

 

اولین روزی که متوجه شدید سرطان دارید به خدا چه گفتید؟

وقتی فهمیدم با خدا حرف زدم، به خدا گفتم خدایا کمکم کن، به من صبر بده. من در این مدت همیشه به خدا گفتم خدایا به من صبر وتوان بده. ابتلای من به این بیماری حتما حکمتی دارد. گفتم خدایا می‌توانستی مرا جور دیگری امتحان کنی، می‌توانستی با ازدواج موفق نداشتن امتحانم کنی. می‌توانستم بچه نداشته باشم. می‌توانستی به هزار شکل دیگر امتحانم کنی ولی ممنونم که با این راه مرا امتحان کردی.

 

گویا قبل از بیماری هم سختی‌هایی در زندگی داشتید. این درگیری‌ها چه بود؟

قبل از ازدواجم خانواده‌ها به سختی راضی به این وصلت شدند.

5 سال مخالف ازدواج ما بودن تا راضی شدن. قبل از ازدواج غصه خوردم. بعد ازدواج 5 سال بچه نداشتم. دوره‌ی بارداری سختی هم داشتم ولی همیشه گفتم باید به خاطر پسرم سرپا باشم. بعد دخترم به دنیا آمد و بعد از تولدش آمبولی ریه کردم. دکترها بچه را از من جدا کردند. مادرها این سختی را حس می‌کنند. بعد از چندین سال بچه دار شده بودم و بچه را از من جدا کردند و گفتند ممکن است بمیرم.  بعد از سه روز دکتر گفت باورنمی‌کنم، لخته‌ی خون برطرف شده و من پس از سه روز فرزندم را دیدم.

 

و حالا از ازدواج‌تان راضی هستید؟

همسرم بهترین مرد دنیاست؛ فداکارترین مرد. زمانی که درگیر درمان بودم پزشکان به همسرم گفتند باید چشمش را عمل کند اما او به من نگفت. عمل کرد و به من نگفت. بچه ها کمک کردند و عمل کرد. روزی که عمل می‌کرد به تلفن همراه همسرم زنگ زدم، خواهرشوهرم جواب داد و گفت نشستم‌ام تا نوبت برای همسرت نوبت بگیرم. بعد فهمیدم در اتاق عمل بوده.

در  این مدت که بیماربودم، همسرم  هم درگیر بیماری بود و 12 کیلو وزن کم کرد. من هم نمی‌توانستم برای او کاری بکنم، اما هیچ وقت حرفی نزد که باعث ناراحتی من بشود. با این همه دوا و دکتر که مرا می‌برد فقط می‌گفت خدا را شکر.

گاهی به همسرم می‌گویم خدا میدانست شما ادم مهربانی هستید و می‌توانی به من کمک کنی تا از این مرحله‌ی سخت بگذرم. در این مدت همسرم برای بچه ها پدر بود، مادر بود، اما هرگز کوچک‌ترین تغییری در رفتارش ندیدم جز مهربانی.

بچه ها میگفتند اگر تو نباشی چکار کنیم، می‌گفتم خدا مهربان است. اگر مادر نباشد حتما کسانی هستند که جای مادر را پر می‌کنند. بابا هست. این‌قدر از مهربانی خدا می‌گفتم تا مبادا بچه‌ها ناامید شوند و نسبت به مهربانی خدا، خدایی ناکرده دچار تردید شوند.

من به خانواده تا می توانستم خدمت کردم اما بازهم شرمند‌ه‌ی مهربانی تک تک‌شان هستم؛ به خصوص خواهر همسرم. واقعا عمه‌ی نمونه‌ای است و من شرمنده‌ی مهربانی‌های او هم هستم.

 

در این مدت که درگیر بیماری بودید، چه می‌کردید؟

طی این سه سال باشگاه ورزشی رفتم. در انجمن یاس عضو شدم. به همراه اعضای دیگر ورزش می‌کردیم. مسافرت می‌رفتیم و به هم روحیه می‌دادیم.

 

دوستان‌تان از روحیه‌ی قوی شما بسیار تعریف می‌کنند.

من به دوستانم می‌گویم نباید نگران باشیم. برایشان تعریف می‌کنم که مرحله‌ی اول می‌گفتند شش ماه بیش‌تر زنده نمی‌مانم، اما به دکتر گفتم خدا هست و ما وسیله‌ایم، هرچی خدا بخواهد همان می‌شود.

همیشه به دوستانم می‌گویم، ما بنده‌های خوبی هستیم. به ما بیماری داده چون صبوریم. اگر به دیگران نداده چون می‌دانسته شاید ناشکری کنند ولی به من و شما بیماری داده چون می‌داند می‌توانیم طاقت بیاوریم و شاکر باشیم.

به دوستانم بارها گفته‌ام که سرطان برای من نعمت بوده و هست. من با بروز این بیماری خودم را شناختم و دیدم که جایگاهم پیش اطرافیانم چگونه است. من با این بیماری توکلم به مهربانی خدا بیش‌تر شد.

الان هم کسی باور نمی‌کند سرطان دارم، چون ورزش می‌کنم. به زندگی‌ام می‌رسم. فکر می‌کنم باید جوری زندگی کنم که اگر کسی مرا دید و سرطان داشت، باورش شود که این بیماری قابل درمان است و اصلا غول نیست.

 

شنیده‌ام در دوره‌ای از بیماری‌تان بسیار بدحال شده‌اید ولی با توسل مشکلات برطرف شده..

بله. در مقطعی از دوره‌ی درمانم پزشکان تشخیص دادند که داروها دیگر موثر نیست و بستری شدم. تقریبا به حالت نیمه بی‌هوش بودم. فقط گریه کردن اطرافیانم را می‌دیدم. عصر جمعه بود و ناگهان به دلم افتاد که به امام زمان( علیه‌السلام) متوسل شوم. در همان حال به آن حضرت متوسل شدم و به لطف مهربانی آقا حالم بهتر شد.

 

سخن آخر...

من همه‌ی بندگان خدا را دوست دارم. من به همه‌ی‌ آن‌ها عشق می‌ورزم. همه‌ی دوستانم به من لطف دارند و به خانم‌ها هم می‌گویم، قدر خودشان را بدانند و باور داشته باشند  که گرمای زندگی بسته به وجود آن‌هاست و با عشق زندگی کنند.

 


لطفاً نظر خود را درباره این مطلب بنویسید:
نام :


پست الکترونیکی :


نظر شما : *