دوشنبه 17 بهمن 1390 / 14 ربيع الاول 1433 / 09:50
جستجو در اخبار
|
|
در حال جستجو در اطلاعات وب سایت لطفا صبر کنید .
|
|
|
|
|

شماره خبر : 8906124

پنج شنبه 18 شهريور 1389

09:32:43
حکايتداستانهايکوتاه و قهرنسلامروز
مردم ايران با قصه و حکايت، دوستي ديرينهاي دارند. روزگاري که هنوز از صنعت چاپ خبري نيست قصهها شفاهي در شبهاي زمستان و شب يلدا بيان ميشد و سينه به سينه ميگذشت. بعدها کتاب امير ارسلان و حسين کرد است که در خانهها خوانده ميشود. در باغ پربار ادبيات ايران در سال يکهزار و سيصد، دوباغبان بزرگ يکي در داستان و ديگري در شعر، دو درخت نشاندند که به بار نشست؛ ريشه کرد و برگ داد.
محمدعلي جمالزاده، داستان يکي بود يکي نبود و نيما يوشيج، شعر افسانه را خلق کرد. اين دو درخت با هواي نهضت مشروطيت ايران رشد کرد. بادي که از برگهاي اين دو درخت برخواست به هر سرزمين که رسيد؛ هوا را مستعد رشد درختان ديگر کرد.
کرمان هم از اين نسيم نو در ادبيات بينصيب نماند. صنعتيزاده دست به ترجمه زد و از تاريخ مدد گرفت. نسل آن روزگار تشنهي داستان کوتاه شد. اين روحيه امروز هم در نسل امروز ديده ميشود. نسل امروز کرمان بيحوصله و شتابزده به دنبال داستانها و مطالب کوتاه است. کمتر جواني را ميتوانيم در کرمان بيابيم که شاهنامهي فردوسي و رمانهاي طولاني دوما را مطالعه کند. اما اگر حکم صادر کنيم که نسل امروز با هجوم امواج الکترونيکي ديگر حوصلهي مطالعه را ندارد خود را فريب دادهايم. همچنان که نسل امروز در انتخاب غذا دچار يک تغيير کيفي شده است و غذاهاي آماده، بستهبندي شده و رنگين را به غذاهاي ديروز ترجيح ميدهد در ادبيات هم اين تغيير را ميتوانيم تماشا کنيم. استقبال نسل نوجوان از سري داستانهاي هري پاتر بهترين دليل اين ادعاست.
در آن روزگار در حدود يک قرن پيش، نسل نهضت مشروطيت ايران براي ساختن يک مدينهي فاضله و شناخت دردها و رنجهاي جامعهي خويش به دنبال قهرمانهاي داستانهاي کوتاه ميگشت. خود را در سيماي قهرمانهاي آن داستانها جستوجو ميکرد. دلزده و غمگين از ادبيات درباري و استبداد به اين باغها پناه ميبردند و دل به گلهايي ميبستند که جوان و تازه سر از خاک برميآوردند. چرند و پرند مرحوم دهخدا و سياحتنامهي ابراهيم بيک سرگذشت حاجي بابا و... از دستي به دستي ميرسيد و لذت خواندن آن در ذهنها ميماند و انديشههاي خشک و بيآب را آبياري ميکرد و غبار از چشمها برميداشت. باغهاي ادبيات، بيديوار به پا ميشد و پرندگان عاشق رهايي انسان، از درختي به درختي ميرفتند و پرواز آنها اين پند را ميداد که"پرنده مردني است پرواز را به خاطر بسپار".
در سال 1300 شمسي در يک شب جمعه دور از چشم نوکران استبداد داخلي يک نشست ادبي در خارج از وطن برگزار شد. پورداود، محمد قزويني، نقيزاده، ايرانشهر، جمالزاده و... در اين نشست گرد آمدند. جمالزاده با ترس، لرز و خجالت به جاي آنکه مقالهاي عالمانه و پر از لغات عربي بخواند داستان کوتاه و شيرين کوچکي به نام «فارسي شکر است» خواند و چشم بر ديگران دوخت. ترسي آميخته با شرم در دل او لانه کرده بود. همه به مرحوم محمد قزويني چشم ميدوزند. که اديب روزگار است. عربي و فارسي را خوب ميداند و با ادبيات غرب هم آشنا است. اگر آن اديب در آن شب، دور از وطن بر اين جوان تازه به دوران رسيده که طرحي نو در افکنده و بر سکون اين سياره با شک نگاه کرده است؛ تازيانهي نقد مينواخت؛ بيگمان ادبيات نوين ايران يک دهه در جا ميزد و گل و ريحاني از خاک نميدميد. اما استاد محمد قزويني با لبخندي شيرين، لب به تحسين گماشت. اخمها باز شد. استاد اين حکايت شيرين و ساده و خالي از کلمات عربي را به قند پارسي تشبيه کرد و همان لبخند در آن شب آغاز ادبيات نوين و نو را بشارت داد .
داستان «فارسي شکر است» جمالزاده در ژانويهي سال 1921 در مجلهي کاوه در ديار غريب به چاپ رسيد و خيلي زود لباس غربت از تن در آورد و زمزمهي نيمه شب نسل آن روزگار در ايران شد. پس از هزاران سال نثرنويسي، تغيير جهت داد؛ از دربار، کاخ و حکومت دور شد و به درون مردم رفت و رداي پيشوائي در داستاننويسي را جمالزاده به تن کرد.
بعدها بزرگ علوي، صادق هدايت، صادق چوبک و جلال آل احمد زير آن ردا خيمه زدند و هر کدام با جهانبيني و انديشهاي که داشتند دست به قلم بردند. هر چند اين ردا به جمال زاده تعلق دارد اما نقش مرحوم محمد قزويني ماندگار است و اما جلال آل احمد شاگرد اين مکتب است که درد مردم را در آن روزگار خوب فهميد. داستانهاي کوتاه آل احمد هنوز هم زيباست. جلال «بچه مردم» را که نوشت نشان داد که با دردهاي مردم آشناست. پس از اصلاحات ارضي جلال آل احمد به سراغ داستان بلند رفت و « نفرين زمين » را خلق کرد.
در نفرين زمين تغيير وضع روستا پس از اصلاحات ارضي و ورود تراکتور و موتور آب از زبان يک معلم به زيبايي بيان شده است و پيش بينيهاي او هم اينک به بار نشسته است.
در باغ ادبيات ايران، درختان زيادي روئيدند که اينک به درخت چنار و افرا تبديل شدند. محمود دولتآبادي، صادقي، مسعودي کرماني و مرادي کرماني هر کدام در يک زمينه قلم زدند و آن رداي جمالزاده را جاودانه ساختند. اينک نسل امروز با ادبيات بيمهر است، قهر کرده است. گناه آن، از نسل ماست که زيباييهاي ادبيات را شرح ندادهايم. آنها را از کتاب ترسانديم و حالا ميوهي آن تلخکاميها را ميخوريم. بايد اين قهر به پايان برسد و بار ديگر نسل امروز را به مطالعهي داستانهاي کوتاه واداشت؛ شايد جمالزادهي ديگري بيايد و طرحي نو در افکند. آيا کسي هست مانند محمد قزويني لبخند بزند؟ در سالمرگ جلال آل احمد يادش را گرامي بداريم و داستانهاي او را به بهانهاي به جوانان هديه کنيم شايد اين قهر به پايان برسد.
میرسید عباس روحالامینی
بازی مس و سایپا
برپايي هفتمين نمايشگاه قرآن کريم در کرمان
باغ شاهزادهي ماهان
راهاندازي جمعه بازار خودرو در کرمان