دوشنبه 30 مهر 1397
نسخه آزمایشی
  • جامعه
  • شماره خبر: 9607020
  • 6 شهریور 1397
  • 13:32
  • امتیاز:5/4
  • امتیاز شما
اولین شهری‌هایی که به این‌جا آمدند شما بودید

گزارشی‌ از سفر به روستاهای عشایری قلعه گنج

اولین شهری‌هایی که به این‌جا آمدند شما بودید

یکی از اهالی روستای بنگرو گفت: قبل از بچه‌های کمیته امداد، هیچ شهری به این‌جا نیامده بود.

هر سفر آغازی دارد...

روزی بود شبیه همه‌ی روزها. در مسیر رفتن به دفتر کارم بودم که تلفنم زنگ خورد. تا توقف کردم و گوشی را جواب دادم مثل همیشه از ذهنم گذشت که کدام مدیر یا مسئول یا معاونی قرار است در دفتر کارش گفت‌وگویی با خبرنگاران داشته باشد و از فعالیت‌های انجام شده گزارشی بدهد.

تلفن را که جواب دادم فهمیدم حکایت همان حکایت گزارش دادن است اما نه در دفترِ کاری در همین خیابان کناری؛ باید برای تهیه‌ی این گزارش به جایی می‌رفتم آن‌طرف‌تر از قلعه گنج. آن‌قدر آن‌طرف‌تر که به خانواده‌ام خبر ‌دادم تا بروم و برگردم، نه آب هست و نه برق و نه حتی امکان برقراری ارتباط تلفنی.

مسیر حرکت‌مان با دو خودروی سمند آغاز شد. خودروهایی که به جز ما حامل کیسه‌های برنج ایرانی بودند. برنج‌هایی که باید به دست اهل‌اش می‌رسید.

سفرمان از کرمان آغاز شد. از کرمان به راین، از راین به جیرفت، از جیرفت به قلعه گنج و از قلعه گنج به جایی که تا چشم کار می‌کرد بیابان بود و سنگ و کوه و کویر.

ما با مدیرکل کمیته امداد استان کرمان و 4 نفر از معاونان و همکاران‌شان همراه شده بودیم تا به روستاهای عشایرنشینی در جنوبی‌ترین منطقه‌ی استان برویم.

تا رسیدن به قلعه گنج تنها دو توقف داشتیم؛ یکی برای اقامه‌ی نماز و خوردن ناهار و توقف دیگر برای امداد گرفتن از اورژانس جاده‌ای به دلیل بالارفتن فشار خون مدیرکل کمیته امداد؛ البته احتمال می‌دادیم با این اتفاق این سفر به تعویق بیافتد که به دلیل چشم به راه بودن میزبانان‌مان و بنا به تصمیم آقای صادقی این سفر ادامه پیدا کرد.

در قلعه گنج، مدیر کمیته امداد این شهر و برخی از همکاران‌شان هم به جمع ما اضافه شدند.

در قلعه گنج به دلیل ناهموار بودن مسیر، خودروها را عوض کردند. کیسه‌های برنج را هم کنار کیسه‌های آرد و لباس‌های رنگارنگ و نان‌های تازه و غذاهای گرم بسته‌بندی شده گذاشتند.

در مسیر عبوری‌مان از چاه‌دادخدا گذشتیم. در راه خانه‌های یک شکلی را دیدیم که گفتند کمیته امداد سال 85 برای روستاییان ساخته‌است. گویا تنها در یک پروژه حدود 1150 خانه در منطقه‌ی قلعه گنج ساخته و واگذار شده ودر سفر آقای فتاح هزینه‌ی تعمیر 80 خانه هم تامین شده بود.

به گفته‌ی همراهان با این تلاش‌ها در جنوب و شرق کرمان مددجویی که مشکل مسکن داشته باشد کم است.

یکی دیگر از تصاویری که در راه جلب توجه می‌کرد اندک گوسفندان لاغر و شترانی بود که در دشت بی‌آب و علف به دنبال قوت می‌گشتند. این دام‌ها ممر درامد ساکنان بودند. ساکنانی که چشم امیدشان به آسمان و باران بود و می‌گفتند که در این سال خشک و بی‌علف به امداد همراهی کمیته امداد روزگار می‌گذرانند.

در مسیر عبوری‌مان به دو راه‌ای رسیدیم که یک راه به رمشک و نیک‌شهر در سیستان و بلوچستان می‌رسید و راه سمت راست ما را به مقصد نزدیک‌تر می‌کرد. ابتدای جاده آسفالت خوبی بود. با خودم گفتم تا اینجای مسیر که خیلی سخت نبود؛ شاید باقی مسیر هم همین‌طور بگذرد. هنوز این خیال جان نگرفته بود که  با تکان‌های شدید ماشین فهمیدم سفر از این نقطه آغاز می‌شود. از همین جاده‌ی سنگلاخی که شاید، تنها، مدیران کمیته امداد را به تکرار به خود دیده باشد. 

خورشید در حال غروب کردن بود و ما همچنان در مسیر چشم به راه روستای بنگرو.

روستایی که باید شب را در آن‌جا اتراق می‌کردیم.

هوا تاریک شده بود. با نور ماشین عظمت کوه‌ها و تپه‌ها را فقط می‌توانستیم نظاره کنیم. از پیچ و خمی گذشتیم و در آن تاریکی اولین شی‌ء ی که دیدم منبع بزرگی بود به رنگ سفید و کم کم نگاهم از آن منبع به کپرهایی افتاد که اطراف آن منبع جمع شده بودند. گویی کپرها را طوری ساخته بودند که  از آن منبع حیات محافظت کنند. دکتر صادقی به کپرها اشاره کرد و گفت: این هم روستای بنگرو. آن هم منبع اصلی آب روستا که مدتی قبل در میان روستا برایشان نصب کردیم.

میزبانان‌مان با دیدن نور چراغ‌ها به استقبال آمدند.

مهمانی آغاز شد ...

ماشین‌ها را در کنار کپری که می‌گفتند حسینیه است نگه‌داشتیم. بچه‌ها به طرف ماشین‌ها آمدند. دو دختر بچه اول از همه رسیدند. فاطمه پیش‌قدم شد. سلام کرد و دست‌اش را برای مصافحه جلو آورد. نگاه‌اش در زیر نور ماشین‌ها عجیب گیرا بود و مظلوم. دست دادم. دختر بچه‌ی دیگری هم رسید و هنور چند دقیقه‌ای نگذشته بود که کودکان و بانوان دورمان جمع شدند. پرسیدم: مردان روستا کجا هستند؟ یکی از خانم‌ها در جوابم به کوهی اشاره کرد و گفت: گوسفندان را برده‌اند بالا.

فهمیدم در این روستای بیست خانواری، فقط دو مرد مانده‌اند و باقی مردان هرکدام با 5 یا 6 گوسفند که کل دارایی‌شان بوده به کوه رفته‌اند تا تنها منبع درآمدشان را حفظ کنند.

تنها دو مرد مانده‌بودند. دو مرد که توان رفتن نداشتند.

همراه آقای صادقی داخل یکی از کپرها شدیم. صاحب‌خانه بانویی به نام زهرا بود.روشنایی کپر از روشنایی اجاق سه شعله‌ی زمینی بود که زهرا خانم برای پختن عدسی روشن کرده بود. با نور تلفن‌های همراه توانستیم کمی داخل کپر را روشن‌تر کنیم. دختربچه حدود هشت ماهه‌ای در گهواره‌ای به خواب رفته بود. دکتر صادقی مشغول گفت‌وگو با زهرا خانم شد تا بداند اوضاع زندگی‌شان بهتر شده و در این مدت همکاران‌ کمیته امداد قلعه گنج چقدر به آن‌ها سرزده‌اند و... .

در حالی‌که آن‌ها مشغول گفت‌وگو بودند نگاهی به اطراف کپر انداختم. تعدادی پتو و تشک، اجاق پنج شعله، تعدادی بشقاب و قاشق نو،  سبدی حاوی پودر لباسشویی و شامپو و صابون، روفرشی، روبند زنانه و کوزه‌ی آبی که دورش را گونی پیچیده بودند را در آن تاریک و روشن دیدم. از دختر بزرگ زهراخانم که پرسیدم گفت: اجاق و ظرف و موادبهداشتی و کوزه را کمیته امداد برایمان آورده است.

به طرف گهواره رفتم. کودک آرام خوابیده بود. یکی از همراهان توضیح داد اولین بار که به این روستا آمده بودند مشاهده می‌کنند کودک را در گهواره‌ی ثابتی که خودشان با چوب ساخته بودند خوابانده و دست‌هایش را با طناب بسته بودند تا به خواب رود. ظاهرا با توضیحات دکتر صادقی مادر متقاعد می‌شود که دست‌های کودک را نبندد و مسئولان کمیته امداد قلعه گنج قول می‌دهند برایش گهواره متحرک بیاورند تا راحت‌تر به خواب رود. خواهر بزرگ‌تر می‌گفت:  از وقتی برای سمانه این گهواره را آورده‌اند زودتر به خواب می رود.

از این کپر که بیرون آمدیم روشنایی کم‌سویی جلب توجه کرد. به طرف روشنایی رفتم. گودال کوچکی کنده شده بود و چند شاخه چوب در آن روشن کرده بودند. پیرزنی هم روی حصیری کنار روشنایی نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. جوابی نداد. دوباره سلام کردم نه جواب داد و نه حرکتی کرد. تا دستم را برای دست دادن جلو بردم دختر بچه‌ای کنارم آمد و گفت: نماز می‌خواند. فهمیدم برای نماز خواندن دست و روی‌اش را می‌شوید و ده‌دقیقه‌ای رو به قبله می‌نشیند. بی‌آنکه ذکری به لب بیاورد. انگار با نگاه‌اش به آسمان با خدا حرف می‌زد.

بیست خانوار روستا در دو مجموعه‌ی ده کپری با فاصله‌ی چند متری از یک‌دیگر قرار داشتند. همراه کارکنان کمیته امداد به تک تک کپرها سر زدیم.

بعد از رسیدگی به کپرها، سفره شام را انداختند و همه با هم هم سفره شدیم. از قلعه‌گنج به تعداد خانواده‌ها غذای گرم آورده بودند.

بعد از صرف غذا دکتر صادقی و همکاران‌شان برای بازدید از سرویس‌های بهداشتی و حمام‌های پیش ساخته‌ای که دو هفته قبل در این روستا نصب کرده بودند، از جمع ما جدا شدند. در این فرصت از مردم روستا درباره‌ی امکانات روستا سوال کردم. بیش‌تر به زبان محلی جواب دادند که بخشی از حرف‌هایشان را فهمیدم امادر میان خانم‌ها، بانویی با نام مریم مهدی‌خواه بهتر از باقی می‌توانست با ما صحبت کند.

برایمان گفت: اولین بار این آقا-اشاره به دکتر صادقی و همکارانش کرد- از شهر به این‌جا آمد. آن موقع ما سرویس بهداشتی و حمام نداشتیم. باید برای شست وشو حدود نیم ساعت پیاده می‌رفتیم تا به چشمه‌ای در بالای کوه برسیم و آب را توی ظرف با خودمان بیاوریم. از همان آب برای غذا پختن و خوردن استفاده می‌کردیم. برای حمام رفتن هم باید به چشمه بالای کوه می‌رفتیم که خیلی سخت بود. برای پخت‌وپز هم اجاق نداشتیم. غذایمان هم بیش‌تر عدس و آرد است. یعنی ما حصیر می‌بافیم و اقایی از روستای کناری می‌آید، حصیرها را از ما می‌خرد و در ازای یک حصیر یک قوطی رب گوجه یا پاکتی عدس به ما می‌دهد.

وقتی کمیته امدادی‌ها آمدند و شرایط را دیدند، چند روز بعد آمدند و برای هر کپر یک منبع آب آوردند. یک منبع بزرگ هم وسط روستا گذاشتند. این آقا پیمان - به آقای پیمان احمدی، مدیر کمیته امداد قلعه گنج آقا پیمان می‌گفتند و نمی‌دانستند او چه مسئولیتی دارد و کیست- برایمان از شهربا ماشین آب خوردن می‌آوَرَد.  چند روز بعد برایمان حمام و دسشویی آوردند. چاهی هم داشتیم که خشک شده بود. چاه را هم دستگاه آوردند و خدا رو شکر به آب رسید و برایمان لوله کشیدند تا دم کپرهایمان. بعد هم برای کف کپرهایمان موکت نو آوردند و روفرشی هم روی موکت‌ها انداختند. همان روز به هر خانواده  لباس، تشک، بالشت، اجاق، ظرف و وسایل بهداشتی دادند.

از مریم خانم پرسیدم چه خواسته‌ی دیگری داری؟ گفت: می‌خواهم درس بخوانم. وقتی معلم برای درس دادن بچه‌ها می‌آید و می‌بینم که بچه‌ها می‌نویسند دلم خیلی می‌سوزد. ما باید یاد بگیریم بخوانیم و بنویسیم تا وقتی به شهر- منوجان- می‌رویم بتوانیم مطب دکتر را پیدا کنیم.

وسط حرف مریم خانم، علی و جواد که کلاس سوم را تمام کرده بودند گفتند: ما هم امسال باید کلاس چهارم را بخوانیم اما اگر معلم کلاس چهارم برایمان بفرستند وگرنه یا باید ترک تحصیل کنیم یا برای ادامه تحصیل به اردوگا برویم.

از مریم خانم پرسیدم: تا حالا کرمان آمده ای؟ گفت: نه تا منوجان رفته‌ام.

از باقی خانم‌ها سوال کردم. خیلی‌هاشان حتی قلعه گنج را هم ندیده بودند. باقی هم فقط برای دکتر رفتن یا به دنیا آوردن فرزند به منوجان و قلعه گنج رفته بودند. از آن جمع فقط خیرداد مشهد رفته بود.

مشغول صحبت با خانم‌ها بودیم که دکتر و همکاران‌شان از راه رسیدند. با یاداوری یکی از همراهان دکتر دستگاه فشار خون را آورد تا فشار خون‌اش را چک کند. همین کار باعث شد که همه متقاضی گرفتن فشار خون شوند. دکتر صادقی فشار خون تک تک را بررسی کرد و در همین فاصله هم در گفت‌وگویی خودمانی از حال و اوضاع جویا شد و تاکید کرد که حتما از این مواد شوینده استفاده کنند و خیال شان راحت باشد که دوباره برایشان از این بسته‌های بهداشتی می‌آورند.

از دکتر صادقی درباره‌ی کوزه‌ها پرسیدم. توضیح دادند که به دلیل گرمای بالای 55 درجه‌ای که در این منطقه است از کرمان به تعداد خانوارها کوزه‌های بزرگی آورده‌اند که هم آب مصرفی‌شان کمی خنک‌تر شود و هم با ته‌نشین شدن سالم‌تر باشد.

آن‌شب تا دیروقت با گفت‌وگو گذشت. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که گفتیم وقت استراحت است و فردا باید به روستای جهلدر برویم و خسته ایم؛ اما میزبانان‌مان همچنان نشسته بودند. علت را جویا شدیم، یکی از خانم‌ها گفت: شما که می‌آیید ما خوشحال می‌شویم و چون تنهاییم دوست‌ داریم بنشینیم و تا صبح همدیگر را تماشا کنیم و حرف بزنیم.

همین حرف باعث شد تا حدود یک‌ساعتی دوباره به گفت‌وگو بگذرد اما خستگی دیگر تاب را از ما گرفته بود و بچه‌ها هم خواب رفتند. کم کم هر کس به سمت کپرش رفت و رخت‌خواب‌اش را کنار کپرش گسترد. ما را هم برای استراحت به یکی از کپرها بردند.

فکر می‌کردم از فرط خستگی به دقیقه نرسیده به خواب می‌روم اما مگر گرما امان می‌داد. باد هم می‌وزید اما گویی باد از روی آتش می‌آمد. از گرمای زیاد و سوزش ناشی از گرما تقریبا تا صبح را بیدار بودم و با خودم فکر می‌کردم، چطور می‌توان در این گرما بدون آب و برق زندگی کرد؟

زودتر از خورشید بیدار شدیم...

صبح فردا بعد از نماز صبح، به هر خانواده‌ای  بسته‌ای پنیر و مقداری نان دادیم. کم کم اهالی روستا بیدار شدند. بچه‌ها هم. آفتاب که طلوع کرد گرما را هم با خودش آورد و دیگر خوابیدن در آن گرما برای بچه‌ها هم لطفی نداشت.

بچه‌ها که بیدار شدند، لباس‌ها و برنج‌ها را آوردیم و بین خانواده‌ها تقسیم کردیم. بچه‌ها همان‌جا لباس‌های نو را پوشیدند. مادرها هم از شادی فرزندان‌شان خوشحال بودند. دکتر صادقی به خانم‌ها قول داد که در اولین فرصت برای آن‌ها لباس بفرستد و خیاطی را هم بیاورند که لباس‌ها را برایشان اندازه کند.

ساعت حدود هشت بود که از اهالی بنگرو خداحافظی کردیم و به سمت روستای جهلدر رفتیم.

جهلدر روستایی با مردمانی تنها...

برای رسیدن به جهلدر از رودخانه‌ی خشکی گذشتیم. رودخانه‌ای که به گفته‌ی اهالی با کم‌ترین بارندگی جاری شده و راه ارتباطی مردمان جهلدر را قطع می‌کند. دکتر صادقی به نقل از خود روستاییان تعریف می‌کرد که سال قبل به دلیل بارندگی دو ماه امکان هیچ رفت‌و آمدی به روستا فراهم نبوده و آذوقه‌ی  مردم روستا هم تمام شده بود.

مسیر جهلدر سنگلاخی‌تر از بنگرو بود. کوه‌ها به ما نزدیک‌تر شده بودند و کبک‌ها را در میان جاده می‌توانستیم ببینیم.

وقتی به جهلدر رسیدیم روستایی را دیدیم شبیه بنگرو. ماشین حامل سرویس‌های پیش ساخته پیش از ما رسیده بود. قرار بود حمام‌ها را با جرثقیل بیاورند اما جرثقیل حاضر نشده بود این مسیر را بیاید. به همین سبب همکاران کمیته امداد با کمک سه تن از مردان روستا که در روستا مانده بودند، حمام‌های پیش ساخته را پیاده کردند و در سه گوشه‌ی روستا مستقر کردند.

فارغ از نگاه شاد زنان و کودکان روستا، تلاش همه‌ی کارمندان کمیته امداد که فارغ از جایگاه مسئولیت‌شان، در زیر آفتاب گرم و سوزان، همه و همه برای استقرار این وسایل سنگین تلاش می‌کردند را هرگز فراموش نخواهم کرد.

تا مردان این وسایل را از کامیون پیاده کنند، من هم با زن‌های روستا هم‌کلام شدم. یکی از عقرب‌زدگی و فوت هاجر و زهرای سه ساله گفت. یکی از بیماری پوستی فرزندانش گفت که نمی‌تواند به شهر بیاید و درمان کند. دیگری از خاطره‌ی فوت ماهک و نوزادش گفت که هنگام تولد تا رسیدن به قلعه گنج از دست رفته بودند. دهیار روستا هم که بانوی 26 ساله‌ای بود گفت که کارشناسی فقه و اصول دارد؛ همسرش ساکن قم است اما او و کودک هشت ماه‌اش در روستا مانده‌اند چون نمی‌تواند خانواده‌اش را در این شرایط رها کند و امیدوار است که بتواند برای بهتر شدن زندگی عشیره‌اش تلاش کند.

فاطمه جعفری گفت که روستایشان بین کوه‌های مازو و بشاگرد محصور شده است و مردان‌شان یا بی‌کار هستند و یا با اندک دامی که دارند مشغول‌اند. او گفت امیدوارم بتوانم به زنان روستایمان کمک کنم تا صنایع دستی را بیاموزند تا راه درآمدی داشته باشند. دهیار روستا از نبود آب و برق گلایه کرد و گفت: عشایر  بسیار مظلوم هستند و بین عشایر زنان مظلوم‌ترین هستند. او گفت که برای حمام رفتن باید دوساعت راه بپیمایند تا در چاله‌ای پشت کوه با گرفتن چادر بتوانند یکی یکی حمام کنند و چه بسیار راست می‌گفت. از نگاه زنان روستا می‌توانستیم مظلومیت و سکوت پر دردشان را ببینیم.

در این روستا هم مقداری مواد خوراکی و آرد توزیع شد. بچه‌ها نوشیدنی‌ها را با لذت بغل گرفته بودند و از دیدن وسایل نو ساز دلشان کوک شده بود.

سفرمان به جهلدر کوتاه بود. مدیرکل کمیته امداد باید برای جلسه‌ی مهمی به رودبار می‌رفت. قرار بود برای اسکان عده‌ای دیگر از عشایر منطقه‌ی پیرخوشاب که گویا محروم‌تر بودند رایزنی می‌کردند. حوالی ظهر به رودبار رسیدیم.

پیرخوشابی‌ها زمین و آب می‌خواهند...

بعد از جلسه حدود ساعت سه به سمت زهکلوت رفتیم. جایی که عده‌ای از ساکنان پیرخوشاب از سرناچاری با تصرف چاهی از چاه‌های مربوط به اتباع خارجی استانداری، به نخل‌داری مشغول بودند.

آن‌جا که رسیدیم دوباره کپر بود و گرما و بچه‌هایی که پوست تن‌شان از گرما زخم داشت.

با کریم شهریاری بزرگ‌تر این گروه صحبت کردیم. برایمان گفت که پیر خوشابی‌ها حدود 68 خانوار هستند که به دلیل خشک‌سالی زندگی بسیار سختی را می‌گذرانند.

او گفت که تعدادی از این خانواده‌ها به دلیل سختی شرایط زندگی مجبور به کوچ شده‌اند و حالا در این زمین‌ها که مال استانداری است ساکن شده‌اند، نخل کاشته‌اند و امیدوارند در آینده با ثمر دادن این نخل‌ها بتوانند از این شرایط سخت نجات پیدا کنند. از کریم شهریاری درباره‌ی نظر مردم پیرخوشاب درباره‌ی تجمیع‌شان پرسیدم. گفت: اگر به ما کاری بدهند که درآمد داشته باشیم حاضریم به هر منطقه‌ای که گفتند برویم. ما فقط کار می‌خواهیم و جایی که بتوانیم حتی با کم‌ترین امکانات زندگی کنیم.

بانوان ساکن در این منطقه هم از نبود بهداشت و آب و برق گلایه داشتند.

مدیر رفاهی کمیته امداد برایمان گفت که تلاش می‌کنند تا مشکل تجمیع این خانواده‌ها را حل کنند و با تحت پوشش قراردادن این خانواده‌ها، کمک‌های کمیته امداد را به این مناطق بیش‌تر کنند.

با دعای خیر زنان و مردان این روستا که از زحمت‌های کمیته امداد تشکر می‌کردند به سمت جیرفت حرکت کردیم.

 و این پایان راه سفرمان بود و خلاصه آن‌چه دیدم این چند جمله: شاید وجه مشترک تمام این مناطق نبود امکانات و مردمان صبوری بود که بعض‌هاشان حتی شناسنامه و یارانه هم نداشتند.

نجمه کامیابی

  

0